انگیزشی
پند آموز
عاطفی
طنزآمیز
واقعی
مَثَل
وبلاگ
عاطفی
ایکاش من هم ...
بازدید: ۳۷۰ بار
تاریخ: ۱۳۹۶/۰۸/۱۸
لایک : ۱۲۶ بار

مردی یک ماشین سواری به عنوان عیدی از برادرش دریافت كرده بود. شب عید وقتی كه او از محل کارش بیرون می آمد متوجه پسر بچه بازیگوشی شد كه دور و بر اتوموبیل نو و زیبایش قدم می زد و آن را تحسین می كرد. مرد نزدیك ماشین كه رسید پسرک سوال کرد  " این ماشین مال شماست ، آقا؟"
 
و او سرش را به علامت تائید تكان داد.گفت: برادرم به عنوان عیدی به من هدیه داده است".
 
پسر تعجب کرد و گفت: "منظورتان این است كه برادرتان این اتوموبیل را همین جوری، بدون این كه پولی بابت آن بدهید به شما داد؟ چه خوب، ای كاش..."
 
البته مرد كاملاً می دانست كه پسرک چه آرزویی می خواهد بكند. او می خواست آرزو كند كه ای كاش او هم یك برادر مانند او داشت. اما آنچه كه پسرک گفت سرتا پای وجود مرد را به لرزه درآورد :
" ای كاش من هم یك همچین برادری بودم."
 
مرد مات و مبهوت به پسر نگاه كرد و سپس با یك انگیزه آنی گفت :

"دوست داری با هم تو ماشین یه گشتی بزنیم؟"
 
"اوه بله، دوست دارم."
 
هنوز راه نیافتاده بودند كه پسر به طرف مرد جوان برگشت و با چشمانی كه از خوشحالی برق می زد، گفت: "آقا، می شه خواهش كنم كه بری به طرف خونه ما؟"
 
 او فهمید كه پسر چه می خواهد بگوید. پسرک می خواست به همسایگانش نشان دهد كه توی چه ماشین بزرگ و شیكی سوار است. اما او باز هم در اشتباه بود.. پسرک گفت: " بی زحمت اونجایی كه دو تا پله داره، نگهدارید."
 
از پله ها بالا دوید. چیزی نگذشت كه مرد جوان صدای برگشتن او را شنید، اما دیگر تند و تیـز بر نمی گشت. او برادر كوچك فلج و زمین گیر خود را بر پشت حمل كرده بود.
 
سپس او را روی پله پائینی نشاند و به طرف ماشین اشاره كرد :" اوناهاش، جیمی، می بینی؟ درست همون طوری هست كه برات تعریف كردم. برادرش عیدی بهش داده. یه روزی من هم یه همچین ماشینی به تو هدیه میدم ... اونوقت می تونی برای خودت بگردی و چیزهای قشنگ ویترین مغازه های شب عید رو، همان طوری كه همیشه برات تعریف میکنم ببینی."
 
مرد جوان در حالی كه اشك های گوشه چشمش را پاك می كرد از ماشین پیاده شد و پسربچه را در صندلی جلوئی نشاند. برادر بزرگتر كنار او نشست و سه تائی رهسپار گردشی فراموش ناشدنی شدند.

برچسب ها : کودک  ,  برادر  ,  شب عید

نظرات (4)
نام: samir
۳ بهمن ۱۳۹۶ ساعت ۱۸:۰۹
داستان تکان دهنده ای بود.. مرسی
نام: ادریس
۳ بهمن ۱۳۹۶ ساعت ۱۸:۰۹
عااااااالی
نام: نویسنده
۳ بهمن ۱۳۹۶ ساعت ۱۸:۰۹
از این جور داستان های باحال بیشتر بذارید لطفا
نام: مهساجون
۳ بهمن ۱۳۹۶ ساعت ۱۸:۱۱
خوشمان آمد...عاشق اینجور داستانا هستم...مرسی

مطالب مرتبط
موضوع تاریخ بازدید
راز ۶۰ ساله ۱۳۹۶/۰۶/۱۰ ۵۳۳
دسته گلی برای مادر ۱۳۹۶/۰۷/۲۶ ۳۴۴
شکایت گنجشک به خدا ۱۳۹۶/۰۶/۰۸ ۴۶۴
دیدار با خدا در پارک ۱۳۹۶/۱۱/۲۶ ۵۵۴
ویلیام کوپر ۱۳۹۶/۰۶/۱۰ ۴۴۱